به نام خدا
آخرین دعا
هفت سالی از اسارت گذشته بود . روزهای اول اسارت خبر شهادت برادر دیگرم به نام شهید محمد جلیل توسط برادر آزاده حاج عبد المجید رحمانیان شنیده بودم :
واینک شرح ماجرا
«صبح ها و عصرها که اززندان بیرون می آمدیم حدود نیم ساعت در محوطه قدم می زدیم درعصر یکی از آن روزها که معمولا جلسه معارفه وآشنائی محسوب می شد برادر رحمانیان کنارم آمد وپس از چند دقیقه ای خوش وبش کردن از من سوال کرد محمد جلیل وهدایت اله خرم دل می شناسی ؟
با شما نسبتی دارند ؟ آخه شما در عملیات بیت المقدس با بچه های فارس نبودید .
گفتم شما درست میگی آخه تعدادی از نیروهای فارس که بیست وچهارنفرش از جهرم بودیم با تیپ امام حسین ع که ازنیروهای اصفهان بودند واردعملیات شدیم .
دوباره پرسید ،خوب جواب سوالم ندادی ! با شما نسبتی دارن ؟
من که می خواستم اطلاعات تازه ای از آنها بدست بیاورم با بی تفاوتی گفتم نه ...
از آشنایان دور ما می باشد .
وقتی که مطمئن شد که از بستگان نزدیک من نیستند به آرامی گفت :
«««««« خدا رحمتشون کنه هردوتاشون شهید شدند»»»»»»
اشک در چشمانم حلقه زد وبه روی گونه هایم غلتید بغض گلویم را فشرد ... دیگه متوجه نشدم که چی می گفت سوت داخل باش زده شد واین بهانه ی خوبی بود برای خدا حافظی ....
با سرآستین اشک هایم را پاک کردم و درحالی که به تنهائی مادرم ، به دل پُرغصه ی پدرم ،تنهائی همسرم و چشمان اشک ریزخواهرانم فکرمی کردم به طرف آسایشگاه رفتم و از پشت میله های زندان به دوردست خیره شدم......
آخه محمد جلیل تنها بردارم بود چون برادر دیگرم در اوایل جنگ در ذوالفقاری آبادان به شهادت رسیده بود وشهید هدایت اله هم پسرعمو وبرادر خانم بود.
واین شعر برایش سرودم :
«به مناسبت دریافت خبرشهادت دومین
برادرم در اسارت اردوگاه عنبر »
برادرم نیست
مادر اثری زیاورم نیست
در خانه چرا برادرم نیست؟
گفتی که سفر نموده رین جا
می بینم ودر برابرم نیست
مادر به کجا سفرنموده است
آن سرو به خون شناور م نیست
مادر به خدا کنارم هستند
چون مرگ شهید باورم نیست
شادی وفرح به قلب محزون
از ماتم وآه خواهرم نیست
پیمانه ی عمر من شده پر
در سوک شهید سراسرم نیست
مادر به کتاب زندگانی
اشعار لطیف شاعرم نیست
خاموش نشسته ام به خلوت
جز گفته ی او بخاطرم نیست
مادر به طواف مرقد من
دیگر خبری ز زائرم نیست
می سوزم ازین کلام شاهد
در خانه چرا برادرم نیست؟
شاهد جهرمی
عراق الانبار
13/1/1365
پس ازهفت سالی که از اسارتم گدشته بود هنوز نحوه ی شهادت آنها برایم معلوم نبود تا اینکه :
در اردوگاه موصل دوقدم می زدم .چند ماهی بود که مارا ازاردوگاه عنبر به این اردوگاه آورده بودند .اردوگاهی که اکثریت آنها در عملیات خیبر اسیرشده بودند وتعدادکمی از اسرای قدیمی در بین آنها به چشم می خورد که یک اسیر قدیمی که از اردوگاه دیگر آمده بود کنارم آمد دستی به شانه هایم زد وسلامی کرد وگفت :
برادر اهل کجائی ؟
جواب سلامش دادم وگفتم :
از اهالی استان فارسم .
گفت کدام شهر؟
گفتم شهرجهرم
با شنیدن نام جهرم ایستاد وگفت شهید محمد جلیل خرم دل را می شناسی ؟
گفتم آره هم محله ای هستیم .
گفت می خوام جریان آخرین دعایش برات تعریف کنم.وچنین ادادمه داد :
ما تعدادی از نیروهای خوزستان کنار سنگر نیروهای جهرم سنگر داشتیم
مرحله دوم عملیات بیت المقدس بود پادگان حمید آزاد شده بود وجاده خرمشهر اهواز به دست رزمندگان اسلام افتاده بود ودر تدارک فتح خرمشهر بودیم . شب عملیات که مصادف با شب جمعه هم بود هر سنگری برای خودش جلسه ی دعا بر پا کرده بود .اما سنگر شهید جلیل حال وهوای دیگری داشت به همین دلیل ما هم به سنگر آنها رفتیم تا از این همه اخلاص ومعنویت عقب نمانیم.
دعا به پایان رسید وشهید محمد جلیل گفت :
بچه ها شب عملیاته می دانیم که شهید می شویم . بیائید قبل ازشهادت برای پاک شدن از گناهان دعائی بکنیم تا پاک پاک بشویم وبه شرف شهادت نائل شویم ودر ادامه گفت :
بد ترین مجازات دراین دنیا برای پاک شدن چیه ؟
یکی گفت تکه تکه شدن ،دیگری گفت بی دست وپا شدن ، یکی دیگه گفت مفقود شدن وهرکدام چیزی گفت اما شهید جلیل گفت :
به نظرمن بدترین مجازات زنده زنده سوختن در آتش است ! بیایید برای در امان ماندن از آتش جهنم از خدا بخواهیم مارا در آتش دنیوی بسوزاند تا در فردای قیامت مشکلی نداشته باشیم .......با تمام وجود ، خالصانه وبا سوز تمام دعا کردو بقیه آمین گفتند وچند ساعت بعد در حالی که دلیرانه می جنگیدند خودرو آنها آتش گرفت شهید هدایت راننده ی خودرو بود که با آتش گرفتن خودرو ،شهید جلیل برای نجات شهید هدایت اقدام کرد که با شعله ورشدن خودرو هر دو زنده زنده در آتش سوختند واینچنین آخرین دعای آنها مستجاب گردید.
دست به کمر گرفتم وگوشه ای ایستادم نتوانستم خودم را کنترل کنم درحالی که به آرامی گریه می کردم به چشمان او خیره شده بودم .....
رو به من کرد وگفت ببخشید ناراحتت کردم شهید جلیل وشهید هدایت را می شناختی ؟
گفتم آره جلیل تنها برادرم بود شهید هدایت پسر عموو برادر خانمم هست ...
بهت زده به من خیره شد . دهانش از تعجب باز مانده بود . از شدت ناراحتی شرمنده شده بود زیر لب این جمله زمزمه می کرد و از کنار من دور شد......
کاش ذره ای از اخلاص آنها در ما بود
خوشا به حال خانواده ات که چنین شهدایی تقدیم انقلاب کرده اند
خوشا به حال خانواده ات که چنین شهدایی دارند.......
دوباره پس از هفت سال خاطره شهادت برادرم وپسر عمویم زنده شد وبه یاد این سروده ی خود افتادم که بی مناسبت با موضوع نمی باشد
شرار
الهی آتشی بر پیکـــرم زن
شــراری بر دل دیوانه ام زن
مرا غـــرق بلا وفتنه ها کن
شراروسوزش این سینه ها کن
بسوزانم به هر شکلی که خواهی
نمایم مشعل هر بی نوائی
الهــی خرمنـی آتش برافروز
در آن آتش بسوزانم شب وروز
الهـــی خرمن جانــم شرر زن
به ســـوز سینه و آه سحر زن
دل سوزان زعشقت کن کبابم
به جام من شرابی کن ،خرابم
دلی پُر درد ،دردش را فزون کن
اگر غیر تو می جوید زبون کن
به رقص شعله ات خندیدم امشب
به بزم عاشقان رقصیدم امشب
مرا پروانه کن بر شمع رویت
که بهر سوختن آیم به سویت
دل وسینه پراز درد وپراز سوز
مرا در شعله های آتشش سوز
شدم بر آتش عشقت خریدار
مرا از فتنه ی دوران نگهدار
نگهدارم ، که عاشق باشم وبس
که با دردت نخواهم یاری کس
دل شاهد زغم خالی مگردان
بیا وحال این عاصی بگردان
شاهد جهرمی
عراق الانبار
27/5/1364
آره این بود نحوه ی شهادت تنها برادرم که در اسارت از آن با خبر شدم
محمد جواد خرم دل
2/7/1388